کمی حرف

عاشق که می شوی تازه اول دردها ست !

عشقت که می رود !

دردها عمیق تر می شوند !

نفرت که جای همه چیز را بگیرد !

زخم ها دردناکتر از گذشته می گردند !

و تو میجنگی !

با خودت !

با عشق و نفرتت !

تو میجنگی !

و خودت به خودت ! می بازی !!!

تو خیلی چیزها را از دست میدهی !

و روزهای بعد !

دلت برای خیلی چیزها تنگ  می شود !

اما !

دیگر هیچ چیز !

هیچ کس !

مثل قبل ها نیست !

و تو !

باخته ای !!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ توسط Omidp نظرات () |

از بچگی عادت داشته ام ! همیشه جایم مشخص باشد !

از بچگی عادت داشته ام که بدانم کجایم ! کجا قرار است بروم !

وقتی نمیدانستم ! بهانه گیر می شدم و عصبی !

این عادت از کودکی با من است!

راستش را بخواهی حالا هم ! نمیدانم کجایم ! جایگاهم کجاست !

چه چیزی دارم و چه چیزی ندارم !

منطقم را از دست می دهم !

بی حوصله می شوم !

و پر توقع !

وقتی نمیدانم نقشم در زندگی " تو " چیست !!!

وقتی نمیدانم کجا باید باشم !

نمیدانم معشوقم ! یا دوستی معمولی  از سر اجبار !!!

نمیدانم عاشقم یا ...... !

من عادت کرده ام ! حد ام مشخص باشد !

قبل از آنکه خطایی کنم و تذکر بگیرم !!!

نمیدانم جایم کجاست !!!

و به عادت کودکی ! عصبی , بی حوصله و بی منطق شده ام !!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ توسط Omidp نظرات () |

فاصله !

کلمه ی کوتاهی است ! اما وقتی دقت میکنی و خوب می بینی !

وقتی با تمام روحت حسش میکنی ! کش می آید ! 

فاصله یعنی دیگر از صبح بخیر گفتن های هر روزه خبری نیست !

فاصله یعنی هی گوشی موبایلت را نگاه کنی اما هیچ اثری از " او " نباشد !

فاصله یعنی روزمرگی ها جای عاشقانه ها را بگیرند !

فاصله یعنی دلت تنگ شود اما به روی خودت نیاوری!!

یعنی خودت را غرق کنی در کار!

در زندگی !!!!

فاصله یعنی باید ها و نبایدهایی که زیاد می شوند !

که مقاومت نکنی در مقابل سنگینی پلک هایت در شب های از نیمه گذشته !

فاصله یعنی خداحافظ !!!

یعنی مجبورم !

یعنی دوستت دارم ! اما باید رفت !

فاصله یعنی .... !

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ توسط Omidp نظرات () |

یک روزی می آید که تو دیگر نیستی !

هستی ! ولی با من نیستی !

نه که نخواهی ! یا نخواهیم !

نمیتوانی ! نمی توانیم !

یک روزی می آید که دیگر نباید منتظر صدای پر انرژیت باشم !

تا شوق زندگی را در ذره ذره ی وجودم جاری کند !

یک روزی می آید ! که دیگر نباید انتظار داشته باشم ! زندگی کردن را یادم بدهی !

یک روز می آید ! که دیگر نباید ! با شیطنت "دوستت دارم"  را از میان لب هایت

بشنوم !

یک روز می آید که دیگر ......... !

آری ! میدانم ! می دانی ! هر دو می دانیم ! یک روزی ! یک جایی ! باید کم شود !

یا شاید هم ناپدید !

اما لذت بخش است ! اینکه کسی را دوست داشته باشی!

کسی که با همه ی آدم های اطرافت فرق دارد !

کسی که میتوانی برایش حرف بزنی !

میتوانی سرش غر بزنی و او با منطق و حس فوق العاده اش ! برایت دلیل بیاورد !

اینکه جلوی منطقش کم بیاوری و انگشت به دهان بمانی از این همه هوش !

لذت بخش است داشتن کسی که میتوانی عاشقش باشی ! حتی اگر این

داشتن رویایی بیش نباشد !

باور کن ! لذت بخش است ! داشتن تو !

باورکن ! منطقم تاب نمی آورد !

میدانم یک روزی می آید ! که وقتی دلم برایت تنگ شده ......... !

بگذار عشق کار خودش را بکند ! منطق هم کار خودش را !

یک روزی ! یک جایی ......... !

دوستت دارم ! و تاوان آن ! هرچه باشد ! باشد !!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٠ توسط Omidp نظرات () |

لج میکنم ! با خودم !

نمی نویسم ! که کلمات را آلوده نکنم به گناه !!

گناهی که از آن من است !

نمی نویسم ! تا سکوت را بیاموزم !

نمی نویسم تا احساساتم را محبوس کنم !

تا نخوانی !

ندانی !!!

که چه می گذرد این روزها بر من !

میخندم ! تا یادم بماند ! تظاهر بهترین کار است !!!

تا یادم نرود ! که دیگران مرا خندان می خواهند !

تا یادم بماند ! من ! دیگر آن امید سابق نیستم !

شکسته ام !

روزهای زیادی است که شکسته ام !

آن زمان که لب به شکوه باز کردم و گفتم : خسته ام !!!

و آن ها یک به یک رفتند !

خستگی هایم را تاب نیاوردند !

و اکنون این منم !

همان مرد نحیفی که دلش مدام شور میزند !!!

بگذار ننویسم !

من لبخند می زنم !

و اینگونه بهتر است !!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٦ توسط Omidp نظرات () |

دلم نوشتن های بلند می خواهد

از همان هایی که نفسم را می برد !

از همان هایی که عشق بازی با کلماتش ارضایم می کند !!!

دلم نوشتن های بلند می خواهد

از همان هایی که وقتی حرف آخرش را می نویسم

احساس میکنم تهی گشته ام و سبک !!!

سنگینم !

گیجم

گنگم

گمم!!!

دلم برای خودم تنگ شده ! و برای تو و شاید هم تو !!!!

دلم میخواهد خم شوم رو خودم

تا کمی از خویش را پاک کنم !!!

اما نمی شود !

نه به خاطر زنجیر پاهایم !

که به خاطر دلتنگی ! دلتنگی برای نصفه ای که قرار است پاک شود !!!

دلم نوشتن های بلند می خواهد !

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٦ توسط Omidp نظرات () |

دلم ؟

دلم میخواهد با کلمات بازی کنم

و برایت حرف بزنم و بگویم و بگویم و بگویم

بی آنکه فرصتی برای حرف زدن بدهم !!!

همانگونه که سالها دیگران گفتند و گفتند و گفتند !

و به من فرصت حرف زدن ندادند و من !! فقط سکوت کردم!

و آنها هم باورشان شد که حق با آن هاست !

که من جوابی ندارم بدهم !!

که من گناهکارم و آن ها بیگناه !

دلم میخواهد تمام حرف ها را بزنم تا دیگر حرفی نماند که بخواهد

در مغزم از طرفی به طرف دیگر رود و مرا درگیر سردرد های میگرنی شدید کند !!!

دلم میخواهد بگویم چرا من باید به تمام موجودات زمین تعهد داشته باشم !!

بی آنکه هیچ موجودی ذره ای نسبت به من احساس تعهد کند !!!

دلم میخواهد .........

ولش کن !!!

بگذار باشد برای بعد ! تو میتوانی زنگ بزنی . حرف بزنی . آرامش بگیری و

رفع دلتنگی کنی !!!

میتوانی مرا متهم کنی و تمام فحش های عالم را بدهی و بروی !!!

تو میتوانی حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی !!!

و من بازهم سکوت میکنم !!! حتی اگر متهم تو باشی !!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط Omidp نظرات () |

هزار بار دیگر هم!
که از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتی!!
این شب صبح نمی شود!
وقتی دلت گرفته باشد...!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٦ توسط Omidp نظرات () |


Design By : Night Skin